هشت سالگی ...



آخ که چه زود می گذرد همه ی این هشت سالی که با بستن پلک هایم انگار همین دیروز است و مرا تبدیل می کند به بی زمان ترین موجود رها شده در میان سیاهی پشت پلک هایم ... هشت سال کم نیست برای پرورش این واژه ها در ذهن مادرانه و دخترانه و عاشقانه ام ... تولدت مبارک که اگر مادر بودم، تو دختر هشت ساله ی چشم رنگی ام بودی ... تولدت مبارک "تو خود منی" که حس سرکش مادرانه ام را ارضا می کنی ... غرهای شبانه ی دختر هفده ساله را تحمل می کنی ... و گریه های سخت و قوی بیست و پنج ساله ام را به شانه هایت دعوت می کنی 

... 

+ من و تو امروزمان فرق می کند ولی دیروزمان همانیم که بودیم ... 

+ زمان با سرعتی خارج از درکم، افتاده به جان خاطرات ...


منبع این نوشته : منبع
ساله ,تولدت مبارک

روح منم ...



نشسته ای ... در سکوت ... بی زبان ... بی چشم ... دیگران می آیند ... خرابت می کنند ... آوارت می کنند ... می روند ... و بعد تنها تو می مانی و تکه هایی گنگ ... برای مرمت ... 


+ در میان جان ها نشسته ای و کسی تورا نمی بیند ... روح منم ...

+ ندیدن مرض است و دیده نشدن درد ... طبیب، منجی کجایی؟ 


منبع این نوشته : منبع

س و ز ...



فکر ناتوان ... واژه ها گنگ ... اشک ها بی پایان ... سختی ها نا تمام ... لحظه هایی که هر روز میمیرند ... و دست ها و زبان هایی بی لطف برای مرحم شدن ... آغوش شدن ... 

برای زیستن تنها بهانه خویشتن است و بس ... خویشتنی با همه ی درد ها برای مرهم بودن ... با همه ی بغض ها برای شسته شدن ... و با همه ی بی کسی ها برای کس شدن ... خویشی که از درون، جسم خسته را به آغوش بگیرد و برای انزوایی به اندازه ی عمر، همدم باشد ... 

باید برای همه ی بی کسی های بیرون از خویش، راهی یافت به درون ... درون خاموش و عمیق ... باید برای رهایی از فراموشی ها، رجوع کرد به درون ... تا به یادآوری ... تا بشناسی


چون هزیان دم مرگ، از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم 


منبع این نوشته : منبع

صداهای پر معجزه ...

گ‎اه آرزو می کنم زورقی باشم
 برای تو
تا بدانجا برمت که می خواهی

زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچگاه واژگون نشود

به هر اندازه که ناآرام باشی
‎یا دریای زندگی ات
متلاطم باشد

دریایی که درآن می رانی
‎

شگفت انگیزی زندگی

با آگاهی به ناپایداری اش

در جرئت تو شدن

در شجاعت من شدن

در شهامت شادی شدن

در روح شوخی

در شادی بی پایان خنده

در قدرت تحمل درد
نهفته است

مارگوت بیکل - ترجمه ی شاملو 

+ صدای شاملو دوای درد است ... و دانشمندان غافل 
+ اردیبهشت ٢٥ سالگی ... اردیبهشت تلاطم 


منبع این نوشته : منبع
شدن
در

روح درد ...



انسان در تنهایی زاده می شود در تنهایی رشد می کند و در تنهایی می میرد ....


+ دلم می خواهد از تمام ژن هایی که مرا تبدیل به این کرده اند رها باشم ... و تنها فرار و انصراف از این ماهى که هستم مرا به آرامش و ادامه دادن دعوت می کند ...

+ چه قدر روحم درد می کند ... و بشر بعد از این همه پیشرفت هایش هنوز مسکنی برای درد فوری روح انسان پیدا نکرده ...

+ من تلخم ولی در هر نقطه ای از زندگی بی سر و ته که باشیم محال است بهار نشاطش را پهن نکند روی وجودمان و با دست های لطیفش ما را از عمق خستگی و تلخی بیرون نکشد ...

+ خدایا نگاه کن که من بیش از این توان حسرت خوردن ندارم ... پس دلت را بده به سلامتی آنهایی که من را به قهر کشانده اند و توان و جرات بده برای زیر پا گذاشتن غرورم ... 

+ حاشیه هایم بیشتر از متن هایم بود ... می گذرم ... نود و شش در راه مبارک باشد ... 


منبع این نوشته : منبع
تنهایی

دلتنگى براى دلتنگى ...



خاطرات کشنده اند و من جزوی از همان خاطره بازهاى عاشق درد و رنجم ... منی که از مرور خاطرات درد می کشم و همیشه دست هایم برای سکوت درد خالی ست ... من خاطره بازی ام که از تجسم گذشته غرق در عذابی بی اسم و نام می شوم که گمان می کنم هیچ واژه ای توان معنا کردنش  را ندارد و نمی یابد ... زمان موضوعی ست که برایم غیر قابل درک تر از زندگی پس از مرگ است. این عنصر نسبی بی اصل و نسب که اینطور با روزها و خاطره ها و یادهایم بازی می کند ... و منی که بی صدا و بی سلاحم در برابر این همه بی رحمی ... زمان ... خاطرات ...یادها... همه و همه کشنده اند وقتی تنها تصویر رو به رویت، گذشته ات باشد ...


+ بی صدا دلتنگ ماه کوچکی هستم که بلند می خندید و کوتاه گریه می کرد ... ماه کوچکی که مبدا و مقصد هرلحظه اش، آغوش خالقانش بود ... 


منبع این نوشته : منبع
خاطره ,خاطرات